تبليغاتX
ایران47




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


ایران47

"ما از آن ساده دلانیم که ز کَس کینه نداریم"

 

همیشه داستان دوست داشتنهای ساده و پاک و خدایی قشنگ بوده

اصلا داستان علاقه و عــــــــــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــق همیشه جذاب و دلنشین بوده

دوست داشتن زیباست...

وزیباتر هم میشه وقتی که خدایی اون طرفت رو دوست داشته باشی

وقتی که اون طرفت رو به خاطر سادگیش بخوای

وقتی که طرفت رو با خیلی از دخترهای دوروبر خودت مقایسه می کنی٬اون وقت متوجه میشی دوست داشتن ساده و پاک یعنی چی

وقتی که سادگیشو دیدم٬نمی دون انگار یه چیزی از قلبم افتاد پایین!

زبونم بد آمده بود!

دلم می خواست فقط محوش بشم!

دلم می خواست ساعت ها نگاهش کنم٬فقط هم سادگیش رو نگاه کنم

آخه...

آخه بدجور منو دیوونه خودش و سادگی خودش کرده

آخ اگه بدونید چقدر دلتنگشم!

اون...

اون با آمدنش...

آمد و...

خوشحالم که دارمش و...

خودش میدونه که چقدر واسم عزیز و واسم...

وقتی که یک روز ازش خبر ندارم همش احساس دلشوره و اضطراب دارم٬یه جور دلتنگی همراه با تشویش

اما وقتی که...

اما وقتی که صداشو میشنوم یا وقتی که اس ام اسش بدستم میرسه یه احساس آرامش می کنم

خداییش خیلی حسه قشنگیه!

من دارمش...

او مرا دارد...

آرامم...

آرامتر از گذشته...

آرامتر از همیشه....

آرام مثل یک خواب آرام...

مثل یه رویا شیرین...

اما این رویا نیست٬حقیقت دارد

حقیقتی ناب...

با یادش صبح ها چشمانم را به روی دنیا می گشایم و با یادش چشمانم را می بندم و آن خواب واسم خوابی سراسر آرامش و لذت خواهد بود...

من او را دوست دارم

دوستش دارم از ته قلبم

از قلبی که...

 که خدا رو توش جا دادم

از قلبی که عاشق خوبیها و پاکی هاست و عاشق آدم هایی است با این ویژگی٬درست مثل اون

"این داستان واقعیست..."

داستان دوست داشتنم واقعیست...

دوست دارم این داستان برای همیشه جاودانه بماند و من باشم و  خوبی ها و سادگی هایش

اگر تقدیر این باشد و خدا بخواهد...

می دانم که این پستم را خواهی خواند

عزیز دلم!

بدان که اگر ما واسه همیشه هم مال هم نباشیم ولی حسین تا همیشه تو رو به عنوان یک دوست ساده و پاک و....

دوست خواهد داشت(اینکه نوشتنم و.... چون خودت بهتر از هرکس دیگه ای میدونی که چقدر دوستت دارم و چقدر واسم عزیزی)

  خدای من!

کمکم کن...

کمکش کن...

کمکمان کن...

و تو خود می دانی که دوست داشتن ما از روی هوس نیست٬بلکه دوست داشتنی است از جنس پاکی و از جنس حضور تو...

چون خدای من٬ تقدیر تو بود که ما با هم آشنا شدیم و من سپاس گزارتم خدای خوبی ها و مهربانی ها و پاکی ها...

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط داش حسین| |

"مقدمه"

اول سلام و بعد کلام!

سلام به همه دوست های عزیزم!

آقا ما خدا وکیلی دلمون خیلی واسه وب خودمونو وب تک تک شما تنگ میشه٬ولی چه کنیم که اینترنت خانه خراب است و یه مقداری سرم شلوغه و کم میشه که بیام کافی نت٬القصه اینکه قصورات ما رو به بزرگواری خودتون ببخشید!

"اصل صحبت و دل نوشته"

علت انتخاب این عنوان واسه این پستم این بود که فردا میلاد آقا علی ابن موسی الرضا(ع) است.

که تاریخش هم خیلی جالبه۸/۸/۸۸

البته فردا هم یه روز خاص دیگه ای هم هست.

روز خاص واسه یکی از عزیزترین دوستانمه.

کسی که واقعا  واسم عزیز و واقعا دوستش دارم٬فردا مراسم نامزدی "رویا عزیز" و همسر گلش"علیرضا خان عزیز"خواهد بود. 

رویا یکی از بهترین دوستانی بوده که تا به حال داشتم و من خدا شاکرم که دوستی به خوبی رویا رو به من هدیه داده!

از صمیم قلبم واسه خوشبختی هر دو عزیز دعا می کنم و امیدوارم که سلطان قلبها٬آقا امام رضا(ع) همیشه یاور هر دو آنها باشه و من خیلی خوشحالم که رویا و همسر عزیزش مراسمشان رو در این روز قرار دادند.

امیدوارم که این روز واسه همه خوب و میمون باشه!

علی الخصوص واسه یه عزیز دیگه ام که نسبت به اون احساس دیگه ای دارم٬چون اون واسه من...

واسه من...

واسه من چی؟؟؟

نمیشه اون احساس علاقه و اون احساس قشنگ دوست داشتن رو بیان کنم!

خیلی وقته که ندیدمش و خیلی خیلی دلتنگشم!

واسه اونم آرزوی سلامتی دارم!

امیدوارم که همیشه لباش خندون و قلبش لبریز از عشق باشه!

((دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم))

وسلام...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط داش حسین| |

 

سلام به همه رفقای مشتی خوب خودم!!!

راستش مطلب جدیدی نه به ذهنم میرسه و نه مطلبی دمه دست دارم!

نمی دونستم که چی بنویسم!

فقط خواستم بنوسم که:

"خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـی"خوشحالم !!!

خدا جونم!

شکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت!

خدای مهربونم!

ازت می خوام کمکم کنی تا...

نه بهتره بگم:کمکمون کنی تا...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط داش حسین| |

 

با برق چشمات ميشه به شب كمك كرد

 

با خنده هاي ناز تو دريا رو بي نمك كرد

 

با تب دستاي تو ميشه زمستونو برد

 

با گُله سرخ گونه هات بهارو زودتر آورد

 

تو خوبي آره از نگات دوباره داره آتيش ميباره

 

وقتي كه هستي همه چي روبه راهه دلم غمي نداره

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

"تقديم به كسي كه از صميم قلبم دوستش دارم"

باشد كه بداند بيادش هستم و خواهم بود...

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط داش حسین| |

 

دوست عزیز و خوبم"سارای عزیز" کامنتی واسم گذاشته بود ازم خواسته بود که یه پست شاد بذارم!

والا دوست ندارم دوباره بنالم از روزگار(هرچند که یه کم اوضاعم قروقاطیه)ولی بازم شکرش

میگه که:

"بخند به روی دنیا

دنیا به روت بخنده"

سعی می کنم لبخندی بزنم

شاید یه خنده مصنوعی

به قول شاعر:

"اشک در چشمان من توفان غم دارد ولی

خنده برلب می زنم تا کس نداند درد من"

ولی توی این چند وقت اتفاقات خوبی هم افتاد که یه کمی روحیه ام رو عوض کرد

خداییش خنده دیگه مصنوعی نبود

وافعی واقعی بود

ولی مترسما!
ازاینکه از زیاد خندیدن یه دفه گلاب به روتون کار بدیم دست خودمون و خودمونو آباد کنیم

آره!

باید بخندی

گوره بابای غم

گوره بابای مشکل

والا!

بخند

هره کن

بزن تو فاز بیخیالی

والا

حالشو ببر تا جوونی

عشق و صفا

اصلا بزن به سلامتی رفقا

خلاصه اینکه سارای  عزیز!

نوشتیم نگی ننوشتی

"همتون خوش باشید رفقای مشتی خودم"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در ضمن این پست از ته دلم نوشتم چون که واقعا

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــحـــــــــــــــــــــالـــــــــم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط داش حسین| |

 

 

 

منو ببخش اگه تو رو سپردمت به دیگری

اگه که بد کردی و من بخشیدمت به سادگی

من ببخش اگه هنوز دلتنگم از ندیدنت

اگه که خالی از غرورمیخوام که باز ببینمت

وقتی تو قاب پنجره اونو کنارت می بینم

می بینم که دوستت داره ببین چه آروم میمیرم

وقتی بهت فکر می کنم یهو میشی همه کسم

پنجره بازه ولی من انگاری توی قفسم

ببخش اگه شکستمو دلگیر شدی از این صدا

اگه نشد بهت بگم حرفامو من تو یک نگا

ببخش منو صبوریمو گریه های پنهونیمو

ببخش منو صبوریمو این همه مهربونیمو

وقتی تو قاب پنجره اون کنارت می بینم

می بینم که دوستت داره ببین چه آروم میمیرم

وقتی بهت فکر می کنم یهو میشی همه کسم

پنجره بازه ولی من انگاری توی قفسم

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط داش حسین| |

واسه نوشتن از دوست داشتن خیلی قلم ادبی نمی خواد

همین که از دلت که پر یه دوست داشتن و یه عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــــــق پاک و خدایی بنویسی بسه!

دارم از همون قلبم می نویسم

از همون دوست داشتن پاک و خدایی

حس قشنگیست٬حس دوست داشتن

دوست داشتن ساده ای از جنس سادگی

دوست داشتنی از جنس

صداقت

از جنس صمیمیت

دوستش دارم بخاطر سادگی اش

همین...

صبر...

توکل به خدا...

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط داش حسین| |

چه میشه کرد؟؟؟!!!

آقا جون من!

نمیشه که نمیشه

عجب آدم خریه!

بس کن اشتباهاتتو

نه!

تو آدم نمیشی!

البته بت حقم می دما!

آخه خیلی تنهایی و داغونی

خیلی سختی کشیدی

چه روزها و لحظاتی بود که هیچکی پیشت نبود و کسی هم درکت نکرد و همه تو خوشی های خودشون دست و پا میزدند

حق داری اگه این خریتها رو انجام میدی!

حق داری!

در خریت خودت سر کن!

چون نمیشه!

چرا نمیشه؟؟؟

واسه چی؟؟؟

بابا به جون خودم فقط میخواستم که...

که...

که چی؟؟؟

که از این وضع لعنتی خلاص بشم

به مرگم خودم خسته شدم٬بُریدم!

می فهمی چی میگم؟؟؟!!!

به جون خودت اگه بفهمی

چون نمی فهمی

نبایدم بفهمی

مگه کسی هست که اوضاع داغونتو بفهمه؟؟؟؟؟!!!!!!

نمیشه!

اصلا دوست داشتن به تو نیامده

بدبخت خاک بر سر چرا این کارا رو می کنی؟؟؟!!!

چرا؟؟؟؟؟؟؟

آخه به تو هم میگن آدم؟؟؟!!!

تو از خودت خجالت نمیکشی؟؟؟!!!

نه٬می خوام بدونم؟؟؟!!!

تو از اعتماد یه آدم داری سواستفاده می کنی؟؟؟؟!!!!

چرا دوست دارم٬ولی...

ولی این دل خسته و داغون و عـــــــــــــــــــــــــــــــــــاشـــــــــــــــــقـــــــــــــــــــــــــــــم نمی ذاره!

ای لعنت به...

استغفرالله!

خدا!

چه کنیم؟؟؟!!!

تو بگو...

حرف دلمونو زدیم و دیدم که...

البته حق با اونه

بیخی!

گفتم که نمیشه که نمیشه

اصلا کار تو نیست

تو توی خریتت باش و حال کن!

دست از سر آدم ها بر دارو آنقدر اذیتشون نکن!

مگه مریضی؟؟؟؟؟؟

آره!

خُلم!

خَرم!

یه دیوونه زنجیری!

یه عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــــــق بیل مغز!

همین...

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط داش حسین| |

 

نیستی دارم دق می کنم٬نیستی دارم می پوسم

 

عکساتو من یکی یکی بر می دارم می بوسم

 

پیرهن یادگاریتو هر شب دارم بو می کنم

 

برای برگشتن تو به آسمون رو می کنم

 

نیستی دارم دق می کنم٬نیستی دارم می پوسم

 

عکساتو من دونه دونه برمی دارم می بوسم

 

از خدا می خوام دوباره تورو ببینم روبروم

 

قسم به اشک حسترم فقط همینه آرزوم

 

نیستی دارم دق می کنم٬نیستی دارم می پوسم

 

عکساتو من دونه دونه برمی دارم می بوسم

 

یه عالمه گل میارم همه رو پر پر می کنم

 

هر شب دارم همینجوری با تنهاییم سر می کنم

 

تموم اشکام هدیه ی نبودنت کنار من

 

نمی دونی چی میگذره به حال بی قرار من

 

وای که چقدر سخته برام ثانیه ها بدون تو

 

دلم می خواد باز ببینم چشمای مهربون تو

 

نیستی دارم دق می کنم٬نیستی دارم می پوسم

 

عکساتو من دونه دونه برمی دارم می بوسم

 

یه عالمه گل میارم همه رو پر پر می کنم

 

هر شب دارم همینجوری با تنهاییم سر می کنم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط داش حسین| |

ای خدا!

یه چند وقتیه خیلی اوضاع همه چیز درهم و برهمه

یه اوضاع داغون و قروقاطی

این از مامانم که دوباره کمر دردش  بدتر شده  و می ترسم که خدای نکرده کارش به عمل بکشه٬چون اوضاع کمرش خیلی خطرناکه و دیسکش پاره و شده و نزدیک نخاعشه!

اینم که از اوضاع همیشه داغون خودم

هر روز یه چیز جدید و یه فکر جدید

می خوای بزنی تو فاز بیخیالی و نمیشه٬خداییش نمیشه

ناشکر نیستم و شکرش می کنم

راضیم به رضاش

ولی...

ولی آدم تازه به یه سنی میرسه و تازه شرایط جدید زندگی کردن و می فهمه و تازه میفهمه نه بابا!

زندگی جز زحمت و سختی هیچی نداره

"بنویس از آنچه دوست داری!

بگو از آنچه درون سینه ات و ذهنت نهفته است!

با من حرف بزن!

گوش خوبی هستم!

درکت می کنم و می فهمم که چه میگویی!

پیش من راحت باش!

سیر دلت گریه کن!

بگو که خسته ای از دنیا و جفاهایش و از نامردی آدم هایش!

بگو...

بگو راحت باش!

تا بلکه از عقده های دلت خالی بشه!

بگو برای حسین..."

چه میشه کرد خدا؟؟؟!!!

باید صبر کرد و باید سر کرد

خودمان خواستیم پا در این دنیا پر از زحمت بگذاریم!

اگر آدم(ع) نزدیک آن درخت نمیشد و از آن میوه ممنوعه نمی چید و وسوسه شیطان را به دلش راه نمی داد٬الان توی اوج راحتی بودیم!

خدا وکیلی حسین٬کی میفهمه وقتی میگی:اوضاعت درهم و برهم؟؟؟

هستند افرادی که بفهمند٬ولی اولا اونا تا جای تو نباشند نمی فهمند که تو چی میگی و در ثانی٬اونا خودشون هزار یک مشکل و گرفتاری دارند و بیکار نیستند که بشینند پای درددلت

می ترسم!

می ترسم از این روزهایی که داره میگذره(هرچند به سختی) و بعدا افسوس بخورم و بگم:

"افسوس که گذشته دیگه برنمی گرده..."

چه میشه کرد با این زندگی جبری؟؟؟!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از همه رفقای عزیزم خواهشی دارم!

 

و اون اینکه واسه شفای مادر من هم دعایی کند

 

و توی لحظات عاشقونه راز و نیاز با معبود

 

مهربونشون یادی هم از مادر من کنند.

 

"یا علی"

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط داش حسین| |


Design By : Night Skin